تبليغاتX
کاوه اینا

بعد از گذشت یک سال می بینم که این وبلاگ همونطور که می خواستم پر از اندیشه هایی از من شده که تقریبا در تمام ابعاد ذهنیم جریان داشتند: عشق - مرگ - کار - فلسفه - سیاست - داستان - مقاله - خبر - عکس - لینک - .... . حالا یه وبلاگ جدید تاسیس کردم و قصد دارم توش یه جور کار تفسیر و تحلیل خبر رو انجام بدم: آخرین اخبار روز و تحلیل و تفسیر و نظرهایی که راجع بهش هست. این خبر ها می تونند از اعلام آخرین فیلتر شکن ها و عکسهای جدید باشند تا قیمت مرغ و گوشت! البته نه به این ریزی و نه به این دقیقی و نه به این خسته کنندگی! منظور اینکه.... گرفتی چی میگم؛ نه؟!

کاری که میکنم اینه: تمام اخباری که در این وبلاگ -یعنی همینی که داری می خونی- رو به اون یکی -یعنی اونی که محل نشر خبره- انتقال خواهم داد. اینجا رو می خوام بکنم محل ترویج آرا و نظرات و فرضیاتی و داستانها و احساسات و کلا حرفهای خودم. امیدوارم که خیلی تو ذوقتون نخورده باشه ولی اینجوری هم منظم تر میشم و هم شما از سردرگمی درمیاد که اینبار این بابا چی گذاشته توی وبلاگش که ما رو غافلگیر کنه!

 

+ نوشته شده توسط کاوه در و ساعت |
سلام و خسته نباشید.

 

 

این جام هم با خوبی و خوشی به پایان رسید تا ماتادورها بدون حتی یک مساوی یا باخت تنها تیم شایسته این دوره (البته بعد از هلند) باشند. مسابقات ما هم تمام شد و یاشار (داداشم) قهرمان شد و بعد از اون بابک(رفیقم). طبق آنچه که در ابتدای مسابقات شرط کردیم ۷۰ درصد از مبلغ کل مسابقات به نفر اول (۴۳۴۰۰ تومان) و ۳۰ درصد (۱۸۶۰۰ تومان) به نفر دوم خواهد رسید. اما مطالبی هست دوست دارم از طریق همین بلاگ که یکماه کامل نوشتن مطالبم رو متوقف نگه داشتم و تا جائی که در توان داشتم برای خبر رسانی خوب و به موقع برای جذاب نگه داشتن مسابقاتی که بهانه ای بود برای به یاد هم دیگر بودن را عنوان کنم.

۱- بعضی از دوستان دچار شک و تردید و سوءظن نسبت به من بودند که خب خیلی خوشم نیومد! بارها اعلام کردم که هدفم از این مسابقات (که این دوره چهارم بود) یاد یاران و دلیلی برای شاد بودن است. مسئله ی مادی فقط هیجانی است که بدان می افزائیم تا این یاد و شادی خالی از شوخی و جایزه هم نباشد که مبلغ آن در این دوره تورم و گرانی واقعا قابلی ندارد!

۲- اعلام پیش بینی ها از طریق اکثریت دوستان در دقیقه نود و آن هم به طرز فجیعی (اس.ام.اس یا تلفنی) به من اعلام میشد که این به شدت باعث سردرگمی من شد. هرچند که همه دوستان بلا استثناء به اینترنت دسترسی دارند و من نیز در هر دوره از بازیها جداول مربوط به درج پیش بینی رو برای همگان می فرستادم و تاکید می کردم که تا یک روز قبل از شروع دوره باید پیش بینی ها در جداول ارسالی به دست من برسد بجز یک یا دو نفر بقیه دوستان کم لطفی کردند.

۳- برای آشنایی بیشتر دوستان با یکدیگر و نیز رفع هرگونه کدورت و شبهه و سوءظن پیشنهاد می کنم به بهانه اهداء جوایز به نفرات اول و دوم تمامی دوستان در روز جمعه ۱۴/۰۴/۸۷ به صرف عصرانه در منزل ما گرد هم آیند.

۴- جا دارد تا از بهمن (برادرم) و سیاوش (دوستم) که جایشان بینمان خالیست یادی کنم و بگویم که با کیلومترها فاصله تنها کسانی بودند که نتایجشان را به موقع برایم ارسال می کردند. همچنین از بابک عزیز که همفکری و پیشنهادات خوبی برای بهبود این دوره از مسابقات ارائه کرد. بنفشه(خواهرم) که بار ارسال پیش بینی های عمو و زنعموی عزیزم را به عهده داشت نیز دریغ نمی نمود. و البته سهند... کوچکترین عضو این دوره که در یکی از مراحل تا مقام دوم نیز صعود کرد! رضا و مسعود و مجید و یاشار نیز که مسابقات را خیلی خوب جدی گرفته بودند و پیش بینی های تقریبا نزدیک به همی را داشتند. توران(مادر مهربانم) و صفورا(زنعموی عزیزم) و فرح(دوست خوبم) که نشان دادند خانمها بهتر از بعضی از آقایان از عملکرد و ارنج تیمها خبر دارند!

به امید دیدار در روز جمعه و نیز دوره بعدی رقابتها. و البته حضور افراد بیشتر به جمعمان و نیز بهتر برگزاری آن با همکاری و همفکری تمام دوستان.

 

 

+ نوشته شده توسط کاوه در و ساعت |

محمدرضا لطفی

پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۸۷ با لیلا و فرخ رفتم کنسرت گروه شیدا به رهبری استاد محمدرضا لطفی. بعد از بیست و چند سال پیش که به ایران برگشته و سال گذشته اجرای بداهه ای رو با محمد قوی حلم در همین تالار داشت (شایدم تالار وحدت(؟)) مسلمه که فاصله گرفته ولی نمی دونم چرا من و امثال من هی میگیم استاد بد بود استاد ضعیف بود استاد اون استاد همیشگی نبود استاد فلان بود..... بابا جون استاد پیر شده! این یه واقعیته. خودش هم با این اجرا نشون داد که بیشتر نقش پدر و راهبر رو می خواد ایفا کنه تا نوازنده ای تکنواز یا مضراب و پنجه ای جوان و شاد و تیز. لطفی خیلی خیلی ساز رو ساده میزد هنوزم میزنه. بنابراین چیزی که ما ازش توی ذهن ساختیم با چیزی که اون هست خیلی فاصله داره ولی چیزی که پس پریشب بود مردی بود که در اثر گذر زمان سرعتش کم شده بود ولی عشق و شورش همچنان برجای بود. لطفی همانطور که میدانید با عنوان کلکسیونی از تمام تاریست ها شناخته میشد چراکه توانایی ضربه زدن به ساز در سبکهای مختلف را داشت. خراشها و راست و چپهای منحصر بفرد خودش و نوع گرفتن و مضراب و... نکاتی بود که او را برجسته میکرد. اما آن چیزی که او را در هنر موسیقی ایرانی بر سر زبان ها انداخت و مضرابش را دلنشین و غمخوار هر دلی کرد چیزی نبود مگر احساسات ناسیونالیستی و ایدئووژیها و جهان بینیهای خاصی که در طول عمر نوازندگیش با آنها زیسته. او می تواند رهبر گروه شیدا شود چون عاشق شیداست. او میتواند ایران ای سرای امید را بسازد چون آن را تنها امیدش می داند (چه بسا بر همین عنوان نام ژسرش را امید گذاشته (؟)) او می تواند شوشتری ای را خلق کند که موزیسینی آلمانی به بهترین شاگرد لطفی -مجید درخشانی- سالها پیش بگوید این اثر خارق العاده ترین اثریست که در عمرم شنیده ام! او می تواند نخستین کسی باشد که برای دستگاه راستپنجگاه کنسرتی جداگانه و مستقل تدارک ببیند و برایش تصنیف و پیش درآمد و رنگ و چهارمضراب بسازد. او می تواند استادی باشد که عشق داند را خلق کند که وقتی هرکسی آنرا گوش میکند بگرید و از فرط تعجب خشکش بزند و نتواند صدای یک ساز او را با صدای پنج ساز تشخیص دهد! و نیز او می تواند مردی باشد که بیست و پنج سال دوری از وطن در حالیکه خودش آنرا انتخاب کرده بود او را چنان بالا و پایین کند که امروز این دوری و مهجوری را علت ضعفش می دانیم! او می توانست همان رییس هنرستان موسیقی و مدیر برنامه های رادیو و رهبر گروه شیدا باقی بماند. میتوانست نرود و در کنار دوستش علیزاده این هنر را زنده نگه دارد. او می توانست بماند و شاگرد پرورش دهد ولی نماند و رفت! آری... او می تواند همان لطفی ای باشد که پس پریشب و پریشب و دیشب دیده شد و ادعایی هم نداشت. او می خواست گروهی جوان و تازه کار را به عرصه این خاک معرفی کند تا صحنه خیلی هم ژر از ادعا و رقابت نباشد! همه اعضای گروه شیدا افراد برجسته با مضرابهایی خاص نبودند: ایشان جوانان و عاشقان و هنرجویانی بودند که می خواستند آنچه که آموخته بودند را با هنرنمایی هرچه تمام به دیگران نشان دهند. بله قبول دارم برای کسی که کنسرت گروه آقای شجریان را رفته و سالها با صدای تار و کمانچه علیزاده و کلهر انس گرفته و در فضایی کلاسیک موسیقی را شنیده این کنسرت بی شک بسیار ضعیف است ولی.....ولی اگر همین کنسرتها برگزار نشود و اثنی عشری ها و شامحمدی ها با آن صدای نه چندان خوبشان نخوانند در پنجاه سال آینده نه مثل اثری مانند عشق ماند را خواهیم شنید و نه حتی صدایی مثل استاد افتخاری را!!!! این صحنه با تمام کاستی ها و نواقص و اشکالات باید باشد و تماشاگران و مخاطبان پر شور هم باید باشند تا این اثر نواخته شود و دیده شود و اشکالات درآورده شود و امیدها و تشویقها هم باشند تا برسیم به جایی که امروز علیزاده و شجریان و فیروزی و درخشانی و.... لطفی هستند و برایمان می نوازند و ما را سیراب می کنند از چشمه ای که ده هزار سال از عمر آن می گذرد. این کنسرت نظر من و امثال من را راضی نکرد. این کار را باید بسان شربت و قرص و آمپولی در نظر گرفت که برای جلوگیری از بیماری تازه شروع شده لازم است تا خورده شود! آری باید این آثار را دید و شنید و تبریک گفت به لطفی و همت والایش و خدمت صادقش و مضراب ساده و دلنشینش که در ۶۲ سالگی هنوز توانایی همنوازی با جوانان ۲۲ ساله را دارد.

+ نوشته شده توسط کاوه در و ساعت |

از اول هفته دوباره در شرکت زر –شرکتي که از سال 85 کار رو در اونجا شروع کردم- مشغول بکار شدم. اين بار چهارميه که به اونجا بر مي گردم. در طول دو سال با سه پيمانکار مختلف کار کردم که خودش يک رکورد محسوب ميشه! سه پيمانکار اولي که باهاشون کار کردم در قسمت مونتاژ بودند. حالا در قسمت تعميرات دستگاه ها مشغول بکارم. تمام کارگران وقتي فهميدند که من با پيمانکار مونتاژ حرفم شد و بيرون اومدم و با پيمانکار ديگري وارد مذاکره و کار شدم،اونم توي همون کارخانه و درست کنار دفتر اونها، اونقدر خوشحال شدند که براي من واقعاً تعجب آور بود! باري بهرجهت، اينکارو دوست دارم و خوشحالم که دوباره و بعد از دو هفته بيکاري مجددا به همون جايي برگشتم که با محيط و آدمهاش آشنام و محصول و کارش رو ميشناسم.

ديگه اين که نمايشگاه کتاب امسال خوب بود ولي قيمتها گرون! هرچند که تخفيفهاي ده و گاهاً بيست درصد هم داده بودند ولي باز هم  گراني اجازه خريد زيادي به مشتريان نمي داد. البته در بين دوستاني که خريد کردند فکر کنم از نظر کمّي من به صرفه ترين خريد رو داشتم: سيزده کتاب، هجده هزار تومان. درحاليکه بابک هجده کتاب رو هفتاد هزار تومن و ياشار پانزده کتاب رو چهل هزار تومن و رضا و مريم بيست کتاب رو با هشتاد هزار تومن خريدند. البته شايد از نظر کيفي نتوان چنين مقايسه اي کرد، چراکه کتابهاي من شامل يازده رمان و دو کتاب درباره فلسفه بود و خب قيمت رمان در نسبت با ساير عناوين کتاب در سطح متوسطي قرار داره. ولي کلاً نمايشگاه امسال با حضور ناشران غايب سالهاي پيش رنگ ديگري بخود گرفته بود هرچند خيلي از کتابهاي خوبشون رو شرکت نداده بودند!

پرسپوليس هم با مساوي مقابل برق شيراز حال همه رو گرفت و باز هم ما رو توي خماري گذاشت! سجاد هم چک پولش رو گم کرده و ترجمه اش هم دست منه که بايد تا آخر هفته بهش تحويل بدم! ليلا هم دبيه و حماسه هم داره ميره آلمان و بهمن هم که خيلي وقته انگليسه! شما دعا کنيد: پرسپوليس قهرمان بشه، چک پول سجاد پيدا بشه، من ترجمه اش و به موقع تحويل بدم، ليلا زودتر بياد، حماسه زودتر بره، بهمن ناکام نياد!

+ نوشته شده توسط کاوه در و ساعت |

مریم گونه اش رو بوسید و بهش گفت: "تولدت مبارک عزیزم." علی، دستاش رو گرفت و درحالیکه با شصتش، انگشتهای مریم رو نوازش می کرد و نگاهی بی عینک و عاشقانه و رضایتمند به عمق چشمهای اون میکرد، آروم گفت: "اگه نمی دونستم که تو رو توی این دنیا ندارم، هرگز به دنیا نمی اومدم." مریم که شیفته ی این نگاه های علی بود، چشماش رو بست و به آرومی صدای دوست پسرش -که از امروز نامزد شده بودند- گفت: "از کجا می دونستی که من هستم؟" علی لبش رو آورد نزدیک گوش مریم و به آهستگی صدای نوازش دستاش گفت: "توی زندگی قبلیم. جاییکه سیاهی حاکم بود و تو –زنی چراغ بدست، پیشروی راه- مرا به این دنیا هدایت کردی. من از اونروز، تا زمانیکه تورو دیدم، بدنبالت بودم." مریم خیلی خوشش اومد؛ همونطور سرش رو روی شونه ی نامزدش گذاشت و گفت: "اونجا من نگهبان تو بودم؛ اینجا تو نگهبان من."

...

کاوه داشت پیرامون ایمان با بچه ها بحث میکرد: "...امروز دیگر ذکری از توفان تگرگ و سیخ داغ برای روسپی ها و اژدهای آتشخوار برای رباخواران نمی شود بلکه سخن از ازدیاد کنترل نشده و نشدنی زباله های هسته ایست: از باران اسیدی؛ از آمازون که نابود می شود؛ از سوراخی که در لایه ی اوزون پیدا شده و بزرگ و بزگتر می شود؛ از قاره هایی که یکسر گرسنه اند؛ از کمبود مواد غذایی تا ده سال دیگر در آفریقا از ساختن نوع بشر به شیوه ی قلمه زنی بدست مهندسان ژنتیک؛ از لزوم خودکشی بشر که لازم است خود را بکشد تا گونه هایی را که تا هم اکنون در آستانه ی انقراض قرار داده است نجات یابند تا دوباره نوع بشر را احیا کنند، از زمینِ مادر که خود، بیگانه مانده و ذره ذره خفه می شود. ما هراس هایمان را با روحیه ی 'بخوریم و بنوشیم، چراکه فردا همه می میریم' زندگی می کنیم؛ پایان ایدئولوژی و همبستگی را در گردبادی از مصرف گرایی جشن گرفته ایم و تک تک مان با شیح روز قیامت می لاسیم و آنرا از تن خود بیرون می کنیم و هرچه ناخودآگاه از این شبح می ترسیم، آنرا بیشتر از خود دور میکنیم و آن را به شکل صحنه ی خونینی بر پرده می تابانیم و امیدواریم آنرا هرچه بیشتر غیرواقعی جلوه دهیم. غافل از آنکه قدرت شبح، درست در همان غیر واقعیتش نهفته است!"

در همین اثنی بود که یهو صدای سلندیون شروع به لرزوندن سینه ها و کمر های بحث کنندگان کرد در کمتر از پنج دقیقه، ایمان جای خودش رو به یقینِ لذتی داد که در قر کمر هر کدومشون نهفته بود و به نبودش ایمان داشتند!

+ نوشته شده توسط کاوه در و ساعت |

"رهايي طبقه کارگر، کار خود طبقه کارگر است"

حتما اين سخنان را در سرود انترناسيونال کمونيستي شنيده‌ايد و بسياري کمونيست‌ها نيز از اين گفتار به نقل از مقدمه “مانيفست حزب کمونيست“ بسيار نقل کرده اند و يا اين‌که حتما اين جملات مارکس را در انترناسيوناليسم اول در سپتامبر۱۸۷۱ بخاطر ميآوريد که در جمعبندي از کمون پاريس مي گفت: “طبقه کارگر آزادي خود را بايد در ميدان مبارزه بدست آورد.“  ولي متاسفانه پاره اي از کمونيستها که تحت تاثير نظريات اکونوميستي هستند از اين گفتار درست درک نادرستي ارايه مي دهند.

اين گفتار تا آن حد که بخواهد به طبقه کارگر اين اعتماد به نفس را بدهد که بايد براي آزادي خويش بپاخيزد و قدرت سياسي را به کف آورد و اين آزادي نمي تواند محصول کار ساير طبقات اجتماعي به‌غير از خود کارگران باشد و وي نبايد منتظر آزادي خويش بدست ديگران و يا قهرمانان و خدايان و نيروهاي خارج از طبيعت باشد سخنان درستي است. طبقه کارگر آن نيروي مادي اجتماعي است که مي تواند جانمايه تغييرات انقلابي قرار گيرد. ولي وجود طبقه کارگر به‌عنوان پايه مادي اين تحول براي رفتن به سوي جامعه بي طبقه و يا براي نيل به سوسياليسم و گذار به کمونيسم کافي نيست. اين نيروي مادي بايد با دانش علمي آغشته شود و تئوري سوسياليسم علمي و در شرايط امروز مارکسيسم لنينيسم با آن بياميزد تا جنبش کارگري راه خود را پيدا کند و بداند که به‌کدام جهت بايد حرکت کند. جنبش کارگري نيروي بالقوه انفجار است ولي هر انفجاري به سود طبقه کارگر نيست و به امر رهايي وي ياري نمي رساند. تنها آن انفجاري زنجيرهاي طبقه کارگر را به‌دور مي افکند که با چاشني مارکسيسم لنينيسم همراه باشد. اين انفجار است که جهت تخريب نظام کهن را نشان مي دهد. ولي براي کار اين انفجار بايد آموزش ديد. بايد شناخت سياسي پيدا کرد، بايد با دانش علمي مارکسيسم لنينيسم مسلح شد.  بدون دستيابي به‌اين دانش امکان رهايي طبقه کارگر به‌هيچوجه ميسر نيست. بايد شعور و ماده با هم تلفيق شوند تا تحول مورد نظر بوجود آيد

 

+ نوشته شده توسط کاوه در و ساعت |

جايي كه دنيا تمام ميشود اشكهاي من جاري ميشود

رودها و درياها و اقيانوسها به هم ميپيوندند تا جهان را آب ببرد

سر سفره تنهاييم نان محبت و نمك زندگي و آب پاكي سيرم ميكند

من هستم و به من مينگرم : آب زلال حياط نقلي خانه مان آبيست

بچه هاي پابرهنه و لخت آفريقايي در كوير خاطرم قدم ميزنند و فرياد زنده باد برابري و برادري گوشم را ميخراشد در حاليكه ديدگانم جز مرگ و مرض نميبيند

تو كه در دوردست نزديك تنهايي نشسته اي : چرا راه در انتهاي جاده گم ميشود ؟

زندگان مرده اند و مردگان در ياد زندگان به خواب فرو رفته اند

فقر نياز بي نيازم ميكند و روشني چشمهاي مادر راه را روشن

برگي از درختي ميافتد و كودكي يك سانتي متر ديگر به ماه نزديك ميشود

من منتظر قدمهايت هستم

+ نوشته شده توسط کاوه در و ساعت |

انقلاب بچه های خودش را میخورد. از نظریه پرداز تا رهبر حزب، از عضو شورای عالی نظامی تا قلچماق جو آرام کن، از رهبر تا سبزی فروش. این قانون بقای هر انقلابیه تا بواسطه اون عناصر و چهره های دیگری رو بشوند، انقلاب محک بخورد، توازن و تعادل دیپلماسی بوجود بیاید که در ازای آن بهایی باید داده شود و در این قضیه عناصر هیچ رجحان و برتری ای نسبت بهم ندارند، چون چیزی که مهم است پایداری انقلاب است و نه مهره ها. این وسط مخالفین و منتقدین جایی جز سلولهای زندان ندارند تا تکلیف بلاتکلیفی انقلاب و ثبات آن مشخص شود. خیلیهاشان در زندان میپوسند، خیلیها غیب میشوند، خیلیها خودکشی میکنند، خیلیها صبر میکنند و امید ...، خیلیها هم دست به سینه و مرتب و ساکت یه گوشه مینشینند و... باری بهر جهت، هرکس بسته به توانایی جسمی و روحی کاری میکند و بعد... دیگران قضاوت خواهند کرد که کارش درست بوده یا غلط ، تبانی بوده یا استواری و این وسط مفقودین و جان باختگان تنها عناصری هستند که هیچکس -نه موافقان و نه مخالفان- قضاوتی راجع بهشان نمیکنند چون خیالشان از حضورشان راحت است! شهیدان سند تاریخی کرده های انقلابند و این وسط روسیاهی به رخ زمستون میماند! حالا که چی؟ هیچی، اگه پاتو از گلیمت بیشتر دراز کنی اونوقت باید پای لرز خربزه ای بشینی که روی همون گلیم خوردی! مخالفین، حتی مردشون هم باعث دردسره و خطرناکند و این وسط قوز بالای قوز متولی امامزادس! که میخواد حرمتش رو نگه داره؛ اما بدبخت نمیدونه که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامست و غافل از اینکه مسجد به لامپ 500 احتیاجی نداره و با همون چراغ گردسوز یا فوقش با یه مهتابی هم برای عابدین و ساجدین محل راز و نیاز میشه و از همه مهمتر در تاریکی هم میشه ذکر گفت و صلوات فرستاد! (بماند لامپهای کم مصرف چل) این طرف یه سری لامپ نو و دست نخورده داریم که تاریخ انقاضشون بسراومده و اونطرف هم میتونیم همچنان پایبند به روش و سنت پیشینیان باشیم؛ اگه از لامپها استفاده کنیم  باید پول برق و بدیم و دنبالش پول چیزهایی رو که روشن میکنند و دیده میشن و کاریش نمیشه کرد! اگه هم از چراغ استفاده کنیم باید پول نفت بدیم و بوی گندش رو تحمل کنیم و وجب به وجب همه جا رو بشناسیم تا مبادا پامون به چیزی گیر کنه و کله پاشیم! بهرصورت اگه علی ساربونه، میدونه شتر رو کجا بخوابونه: جایی که شتر نه نیازی به برق داشته باشه و نه نفت! شتر علی آقای ما نیاز به خورشید داره و یه صحرا با کلی خار؛ اینجوری با تاریک شدن میخوابه و با روشن شدن ... حالا ربط این موضوعها چیه؟

- انقلاب نکنیم تا چیزی نخوریم: مثلا خربزه!

- ارزش خربزه با هندونه و موز برابره، هرکدومشون در فصل بخصوصی قیمتشون میره بالا!

- منتقد و مخالف اصولا باید گلیمی متناسب با قدشون بخرند تا مجبور نشند که پاشونو ازش بیشتر دراز کنند تا مشکلات بعدی بوجود نیاد!

- اگه کسی گلیمی به اندازه قدش پیدا نکرد و از قضای روزگار گشنه هم بود و روی همون گلیم خربزه ای هم به زمین زد باید حتما کاپشن همراهش باشه تا نلرزه و نیز یه سند معتبر برای به زندان نرفتن همراهش داشته باشه تا با گروش آزاد بشه!

- هیچوقت هم نباید قضاوت کرد چرا که ما کلاه نداریم! و اصولا کلاه فقط و فقط نزد قاضیست!

+ نوشته شده توسط کاوه در و ساعت |

 

اگر روزي احساس کردي که مي خواهي گريه کني

به من زنگ بزن

به تو قول نمي دهم که تو را بخندانم

اما مي توانم همراه تو گريه کنم

 

اگر روزي خواستي فرار کني

نترس و به من زنگ بزن

به تو قول نمي دهم از تو بخواهم که نروي

اما مي توانم همراه تو بيايم

 

اگر روزي خواستي صداي کسي را نشنوي

به من زنگ بزن

به تو قول مي دهم که ساکت باشم

 

اما اگر روزي به من زنگ زدي و جوابي نشنيدي

هيلي زود به کنارم بيا

شايد به تو نياز داشته باشم

 

براي دنيا تو شايد تنها يک شخص باشي

اما

براي يک شخص شايد که يک دنيا باشي

 

+ نوشته شده توسط کاوه در و ساعت |

فیلم SILENT HILL  ساخته Christophe Gans از جمله فیلمهای ترسناک محسوب می شود که دارای مفهومی صرفاً ترس و رعب نیست. مضمون اصلی این فیلم ایمان است. ایمان و اعتقادی که باعث جنایت های بزرگ و تباهی هایی شده که دختر بچه ای را وادار به انتقام جویی در طول زمان کرده.

مادری که دخترش کابوس شهری به نام سایلنت هیل را می بیند، همراهش بدان شهر می رود تا به این خواب روی و کابوسهای وحشتناک او پایان دهد. شهر، چهل سال پیش سوخته و متروکه شده. آنها به همراه پلیسی که در تعقیب ایشان است به شهر وارد می شوند. دخترک ربوده می شود و مادر در جستجوی او در شهر با ماجراهایی روبرو می شود که واقعیت شهر را بر او روشن می سازد. همزمان با زن، در این جستجو که همراه با ترس و مواجه شدن با موجودات هولناک است، شوهر او هم به جستجوی ایشان می پردازد. در صحنه های ابتدایی فیلم به تماشاچی نشان داده می شود که جاده ای که زن، دخترش و پلیس بدان وارد شده اند در زمان قدیم قرار دارد؛ چرا که جاده ای که آنها را به سایلنت هیل آورده بود ناپدید شده! اما شوهر زن به همراه پلیس دیگری که برای جستجوی آنها آمده اند در زمان حال به جستجوی ایشان می پردازند. آنها هرگز همدیگر را نخواهند دید، ولی شوهر، زنش را حس می کند که آنهم توسط پلیس دیوانگی و توهم خوانده می شود. ماجرای شهر از این قرار بوده که: دینداران متعصبی به سرکردگی زنی که مدیر دبستانی است، مادری را وادار می کنند که دخترش را که پدر ندارد برای رستگاری و پاک شدن از آلودگی ها به آنها بسپارد. مادر با ترس و تردید دخترش را به آنها می دهد و آنها او را می سوزانند تا شیطان را که باعث بوجود آمدن این دختر بی پدر شده را از بین ببرند. دراثنای سوختن، دیگ آتش برمیگردد و پلیس  از راه می رسد (همان پلیسی که اینک با شوهر زن در جستجوی آنها در زمان حال است) و دختر را که کاملا سوخته و جزغاله شده را در آغوش می گیرد که اثر این بغل کردن تا سالها بعد در کف دستانش باقی می ماند. دخترک، کینه اش را میپروراند و تبدیل به موجودی ترسناک می شود که در واقع شسطان است. او به اشکال مختلف از تمام دینداران مذهبی متعصب در طول زمان انتقام می ستاند. زن با مشقت و سختی تمام به دیو و هیولای انتقام جو –که همان دخترک سوخته است- می رسد و داستان زندگیش را می شنود و بعد نزد مردم بازمیگردد تا ایشان را از آنچه که کرده اند، آگاه کنند و مدیر دبستان را بشناسند و تن به حرفهای او ندهند. اما ایشان پلیس زنی که یاور و همراه زن بود را سوزانده اند و در حال سوزاندن دختر زن هستند که در اینجا شیطان از طریق زن وارد می شود و تمام ایشان را با سیمهای خاردار و به فجیع ترین شکل ممکن می کشد. زن و دخترک نجات می یابند ولی محکوم به زندگی در زمان گذشته می شوند.

اندیشه ی مذهبی و دینی تا آنجا می تواند پیش رود که وجود پاک و معصومی را ناپاک و شریر تلقی کند و حکم به نابودیش دهد. ایمان به وجود خدا با تعریفی – به زعم من «قانونی»- خاص می تواند خوبی را بدی و پلیدی را عین درستی نمایان کند. حالا جای بحث دارد که اصلا پلیدی چه هست و نیکی چه؛ ولی منظورم دید مشترکیست که همه از بدو تولد دارند و در طول زمان و با تجربه و امکانات تبدیل به اشکال مختلف می شود. درجایی مدیر دبستان (کارولینا) از زن می پرسد که "آیا ایمان دارد؟" و او در جواب می گوید: "من عاشق دخترم هستم." اینجا جایی است که از نظر دینداران گناه محسوب می شود. دوست داشتنی وجود ندارد: هرچه هست، وجود خدایی است که باید مقابلش زانو زد و التماس کرد تا ایشان را به جهنم نفرستد و از آتش مصون دارد! باز در جاهای دیگری سلطه ی دین و عامل اجرای قوانین دینی (کارولینا) نشان داده می شود و ضعف و عدم اراده مردمانی که پیروان (امت) این دین هستند: کارولینا هرچه می گوید ایشان مانند ماشین های برنامه ریزی شده اطاعت می کنند. قانون (شرع) ثابت است و تغییر نمی کند؛ این مردمان هستند که باید خود را با آن ست کنند. (نمونه ی آن را در اسلام طالبانی می بینیم) کورچشمی مادر دخترک سوخته شده تا آنجاست که به این باور رسیده که دخترش شیطانی و پلید است؛ و درست به همین دلیل آن را بدست جلادان می سپارد. گناه اول از آن اوست: اویی که در خلق و رشد و نمو دختری معصوم سالیان سال زحمت کشیده و به گفته پلیس زن داستان "مادر در نظر کودک، خداست". وقتی او اجازه شک و تردید به خود می دهد، چه جای انتظار از دیگران! آری باور و ایمان و اعتقاد به مطلق و وجودی همه پاک(خدا) و یا وجودی همه ناپاک(شیطان) چهره هایی از ما میسازد که بزرگ شده ی آنرا در این فیلم می بینیم. جای دارد تا از فرخ عزیز نهایت تشکر را داشته باشم که این فیلم را در اختیارم قرار داد.

+ نوشته شده توسط کاوه در و ساعت |